ددوی دانشكدة مديريت دانشگاه تهران
دورة 6، شمارة 2 تابستان 1393 ص. 374-355

بررسي تأثير پديدة خودكوچك پنداري افراد موفق بر تضاد كارـ خانواده با نقش ميانجي كمال گرايي
آرين قلي پور1، مظاهر يوسفي اميري2، حسين ايماني3، اميرحسين عبداله زاده4
چكيده: يكي از مؤلفه هاي تأثيرگذار بر خودپنداري افراد، پديدة خودكوچك پنداري افراد موفـقاست كه مي تواند پيامدهاي متعددي را براي سازمان ها و افراد آن درپي داشته باشـد. از ايـن رو، بررسي و شناسايي پيامدهاي پديدة خودكوچـك پنـداري افـراد موفـق از اهميـت فـوقالعـاده اي برخوردار است، لذا در اين پژوهش به بررسي تأثير پديدة خودكوچكپنداري افراد موفق بر تضـادكار ـ خانواده با نقش ميانجي كمال گرايي پرداخته شده است. بدين منظور، تعداد 250 پرسشنامه بين دانشجويان شاغل كارشناسي ارشد و دكتري دانشگاه تهران كه جامعة پ ژوهش بودند، توزيع شد و از اين تعداد 176 پرسشنامة كامل به محققان ارجاع داده شد. يافته هاي پژوهش با استفاده از مدل تحليل مسير نشان مي دهد كه پديدة خودكوچك پنداري افراد موفق به صورت مستقيم بر كمال گرايي منفي اثر دارد و به طور غير مستقيم با ضريب استاندارد 340/0 بر تضاد كارـ خانواده تأثير گذار است. همچنين رابطه اي ميان اين پديده با كمالگرايي مثبت وجود ندارد. گفتني اسـتكه كمال گرايي منفي با ضريب استاندارد 517/0 بيشترين تأثير را در مقايسه بـا دو متغيـر ديگـر(پديدة خودكوچك پنداري افراد موفق و كمال گرايي مثبت) بر تضاد كارـ ـ خـانواده افـراد نمونـة پژوهش دارد.

واژه هاي كليدي: پديدة خودكوچكپنداري افراد موفق، تضاد كار ـ خانواده، كمالگرايي.

استاد مديريت منابع انساني، دانشگاه تهران، تهران، ايران
كارشناس ارشد مديريت منابع انساني، دانشگاه تهران، تهران، ايران
كارشناس ارشد مديريت منابع انساني، دانشگاه تهران، تهران، ايران
كارشناس ارشد مديريت منابع انساني، دانشگاه تهران، تهران، ايران

تاريخ دريافت مقاله: 12/06/1392 تاريخ پذيرش نهايي مقاله: 05/12/1392 نويسندة مسئول مقاله: مظاهر يوسفي اميري E-mail: M.yusefi@ut.ac.ir
مقدمه
واژة پديدة خودكوچك پنداري افراد موفق يا سندروم خودكوچك پنداري افراد موفق1 را نخستين بار دو روان شناس به نام هاي پائولين كلانس و سوزان آيمز، ضمن مطالعه و تحقيق روي زنان موفق به كار بردند. آنها مشاهده كردند، بسياري از زناني كه به آنها مراجعه مـي كننـد از قبـول و اسـتناد موفقيت هاي خـود بـه توانـايي هـا و اسـتعدادهاي درونـيشـان نـاتوان هسـتند و موفقيـت هـا ودستاوردهايشان را به شانس، ارتباطات، زمان، پافشاري و تلاش مستمر، جذابيت و حتـي قابليـتتظاهر به توانا بودن استناد مي دهند (كلانس و آيمز، 1975).
افراد موفق خودكوچك پندار انتظار دارند كه در تمام جنبه هاي زنـدگي، هـر كـاري را بـدونعيب و نقص انجام دهند (ساكولكو و الكساندر، 2011). اين افراد معتقدند كه بايد قادر باشـند تـاهمة كارها را بهصورت كامل و راحت انجام دهند؛ هنگامي كه ايـن اتفـاق روي نمـيدهـد، آنهـااحساس شكست مي كنند. اين موقعيت امكان ناپذير باعث ايجاد احساس درماندگي در ايـن افـرادمي شود (تيلور، 2009). انگيزة افراد موفق خودكوچك پندار بـراي كمـال گرايـي مطلـق و اخـلاقكاري سرسختانه، نه تنها به بروز اختلال در زندگي شخصي و كاري خود فرد منجر مي شود، بلكه موجب اختلال و آسيب رساندن به زندگي افرادي مي شود كه به طور مستقيم با او در ارتباط هستند (پــاركمن و بيــرد، 2008). بنــابراين از ســويي، مشــكلات مربــوط بــه ويژگــي هــاي پديــدة خودكوچك پنداري افراد موفق، موجب بروز تضاد كار ـ خانوادة آنهـا مـي شـود و از سـوي ديگـر ، كمال گرايي بيش ازحد در افراد موفق خودكوچك پندار اين تضاد را ايجاد مي كند. در پژوهش پيش رو به بررسي روابط موجود ميان اين متغيرها پرداخته مي شود. به بيان ديگر هـدف از انجـام ايـنپژوهش، پاسخ به اين پرسش هاي زير است:
آيا پديدة خودكوچك پنداري افراد موفق بر تضاد كار ـ خانوادة آنها تأثيرگذار است؟
آيا پديدة خودكوچك پنداري افراد موفق به صورت مستقيم، تضاد كار ـ خانواده را تحـتتأثير قرار مي دهد، يا به صورت غير مستقيم از طريق كمال گرايي؟
كمال گرايي چه تأثيري بر تضاد كار ـ خانواده خواهد داشت؟
در صورت يافتن پاسخي براي اين سؤال ها، ميتوان از آنها براي حل تضاد كار ـ خانواده كـهامروزه دغدغة بسياري از سازمان هـاي دولتـي و خصوصـي اسـت، اسـتفاده نمـود و راهكارهـايمناسبي را براي آن پيش بيني كرد.
يافت ـه ه اي مطالع ة روسكوس كي (2000) نش ـان م ـي ده د ك ه احتم ال رخ دادن پدي دة خودكوچك پنداري افراد موفق در گروه هايي مانند افراد باهوش، دانشـجويان، اسـتادان دانشـگاه،
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1. Impostor Phenomenon or Impostor Syndrome
مديران بازرگاني و مشاوران تازه كار بيشتر است. بر اين اساس، دانشجويان ارشد و دكتري شـاغلدانشگاه تهران كه از نظر علمي و تحصيلي افرادي موفق محسوب ميشوند، براي مطالعه انتخاب شدند.
پيشينة پژوهش
پديدة خودكوچك پنداري افراد موفق
بسياري از اشخاص توانمند و تيزهوش، با وجود برخورداري از قابليت ها و موفقيت هاي روزافزون، نه تنها هيچ احساس دروني نسبت به توانمنـدي هـا و قابليـت هـاي خـود ندارنـد، بلكـه معتقدنـد به گونه اي ديگران را فريب داده و باعث شده اند كه آنان اين گونه در موردشان بينديشند كه افرادي باهوش و توانمند هستند. اين حالت نشان از بروز پديدة خودكوچك پنداري در افراد موفـق اسـت.
افراد موفق خودكوچك پندار معتقدند كه موفقيت خود را به اين دليل به دست آورده انـد كـه در زمـانمناسب در موقعيت مناسب قـرار داشـته ، افـراد صـاحب قـدرت را مـي شـناخته انـد، يـا بـيشازحـدسخت كوش بوده اند. آنها فكر مي كنند كه هرگز با هوش و بـا اسـتعداد نبـوده انـد و لايـق موقعيـت كنوني خود نيستند (تيلور، 2009). افراد موفق خودكوچك پندار بر اين باورند كـه ديگـران توانـايي واستعدادهاي آنان را بيش ازحد بزرگ جلوه مي دهند و دائم نگران اين موضوع هستند كـه ممكـناست درنهايت يك دغلكار شناخته شوند (چائه، پي ادمنت، استات و ويك، 1995).
پديدة خودكوچك پنداري افراد موفق با برخي متغيرهاي شخصيتي نيز رابطه دارد. همان طـوركه يافته هاي پژوهشي روي گروهي از دانشجويان دانشگاه كرة جنوبي نشان ميدهد، بـر اسـاسمدل پنج عاملي شخصيت، پديدة خودكوچك پنداري افراد موفق با ويژگي شخصيتي روانرنجوري همبستگي مثبت داشته و با ويژگـي هـاي شخصـيتي بـرون گرايـي، سـازگاري و وظي فـه شناسـي همبستگي منفي دارد. در اين تحقيقات جامع، محققان گزارش مي كنند كه بـا اسـتفاده از تحليـلرگرسيون، روانرنجوري بهترين پيش بيني كنندة پديـدة خودكوچـك پنـداري افـراد موفـق اسـت (تامپسون، 2004؛ استوارت، ميوگ و فولتز، 2001). علاوه براين، ويژگي شخصيتي مهـم در افـرادموفق مبتلا به پديدة خودكوچك پنداري، تيپ شخصيتي A است (هايس و ديويس، 1993). چائه و همكاران (1995) در پژوهشي كه انجام دادند، همبستگي منفي بين پديدة خودكوچـك پنـداري افراد موفق و بعد وظيفه شناسي مدل پنج عاملي را يافتند، اين نشـان مـي دهـد كـه افـراد موفـق خودكوچكپندار سطح پاييني از وظيفه شناسي دارند.
كتز (2005) بيان مي كند كه منبع پيدايش پديدة خودكوچك پنداري افـراد موفـق، مـي توانـدشرايط نامناسب خانوادگي يا مواردي باشد كه والدين بر پيشرفت و موفقيت فرزندان تأكيد زيادي مي كنند، ولي دستاوردهاي فرزندان با انتظارات و توقعات والـدين همخـواني نـدارد. او همچنـينمواردي همچون ترس از شكست يا موفقيت، كمالگرايي، تعويق و به تـ أخير انـداختن وظـايف وشخصيت معتاد به كار را از علائم پديدة خودكوچك پنداري افراد موفق معرفي مي كند ( مكدووِل، 2007).
مطالعات نشان مي دهد كه پديدة خودكوچك پنداري افـراد موفـق در فرزنـدان خـانواده هـاييبيشتر است كه به توانايي هاي ذهني و موفقيت در اين زمينـه بهـا مـي دهنـد و كنتـرل و تأكيـدشديدي در رابطه با اين موضـوع دارنـد (كينـگ و كـولي، 1995). همچنـين خـانواده هـايي كـهاستانداردهاي بالاي دسـت نيـافتني بـراي فرزندانشـان تعيـين مـي كننـد، موجـب ايجـاد پديـدةخودكوچك پنداري در فرزندان مي شوند. در اين شـرايط فرزنـد بـراي رسـيدن بـه اسـتانداردهاي تعيين شده، تلاش كرده و انتظارات والدين در مورد موفقيت را درونيسازي مـي كنـد. مشـكلات وسختي هاي موجود در راه حصول به اين اسـتانداردها، منجـر بـه ايـن مـيشـود كـه فرزنـد ايـنمشكلات را به ناتواني هاي شخصي نسبت دهد و درنتيجه خود را فـرد موفـق خودكوچـك پنـدار تلقي كند (روسكوسكي، 2010).
افراد موفق خودكوچك پندار، در قبول و لذت بردن از موفقيتي كه ب هدسـت آورده انـد، مشـكلدارند. بيشتر اين افراد در طول زندگي خود با تعيين اهداف غير واقعي كه دستيابي به آنها ممكـننيســت، بــه خودشــان ضــربه مــيزننــد (لئونــارد و هــاروي، 2008). همچنــين افــراد موفــقخودكوچك پندار، استانداردهاي مخصوص به خود را براي تعيـين موفقيـت دارنـد. بنـابراين بـروزهرگونه فاصله بين استانداردهاي ايده آل و عملكرد واقعي آنها، منجر به ناديده گرفتن موفقيتشـانمي شود. با توجه به اين مطالب، افراد موفق خودكوچك پندار افـراد مـوفقي هسـتند كـه بـه طـورنامعقول ارزيابي نادرستي از عملكرد خويش دارند. تكرار موفقيت در آنها، تفاوت بين استانداردهاي واقعي و ايده آل آنها را نمايان كرده و منجر به تقويت احساس متقلب يا خودكوچكپنداري در آنها مي شود (ساكولكو و الكساندر، 2011). نتايج تحقيقات در مراكز درمانگاهي نشـان مـي دهـد كـهافراد موفق خودكوچك پندار با وجود موفقيـتهـاي بيرونـي، تمـايلي بـه حفـظ موفقيـت ندارنـد.
بنابراين، آنها ضمن برخورداري از موفقيت هاي عيني بيروني و تأييدهاي اجتماعي، از نوعي فشـاررواني ناشي از احساس بيكفايتي و بيارزشي رنج مي برند (كلانس و اتُول، 1988).
كمال گرايي
كمال گرايي به منزلة تمايل پايدار فرد به وضع معيارهاي كامـل و دسـت نيـافتني و تـلاش بـرايتحقق آنها تعريف شده كـه بـا خودارزشـيابي هـاي انتقـادي از عملكـرد شخصـي همـراه اسـت (عبدخدايي، مهرام و ايزانلو، 1390). جديـدترين يافتـههـاي پژوهشـي، كمـالگرايـي را سـازه اي چندبعدي مي دانند. بر اساس يافته هاي اسليد و اونس، نوعي كمال گرايي نرمال و سالم وجود دارد كه آن را كمال گرايي مثبت نام گذاشتند و نوع ديگر كمال گرايي آسيب زا و ناهنجار است كه آن را كمال گرايي منفي معرفي كردند. ايدة كمال گرايي مثبت در مقابل كمال گرايي منفـي بـه تعـاريفاوليه از كمال گرايان نرمال در مقابل كمال گرايان نوروتيك و نيـز، پـژوهش مهمـي كـه اسـليد وهمكارانش دربارة ويژگي هاي كمال گرايان راضي در مقابل كمال گرايان ناراضي انجام شـده بـود،برمي گردد. كمال گرايي مثبت شكلي از كمال گرايي عمدتاً نرمال يا سالم تعريف شـده كـه منـافعمثبتي براي فرد دارد (فلت و هويت، 2006). فردي كه كمال گرايي مثبت دارد، به كمك نيروهـايمثبتي چون خودباوري و ارضاي نفس بالا، تحريك مي شود. چنين فردي انتظارات واقعي را براي خود تعيين مي كند. از ديدگاه رفتارگرايي، رفتارهاي كمال گرايانة مثبت از طريق تقدير، شناسـايييا احساس پيشرفت تقويت مي شوند. تلاش سخت و جدي به موفقيت مـي انجامـد ، امـا شكسـتمنجر به رفتار انطباقي نظير تغيير استانداردها، سخت كار كردن يا به بيان ساده تر، سختي كشيدن مي شود. از اين رو بايد اين نوع كمال گرايي تشويقشده و پرورش داده شود (فدوا، بورن و گـومز،
.(2005
درمقابل، كمال گرايي منفي را از نوع آسيب زا و ناسالم تعريف مي كنند، اين نوع كمـال گرايـي آسيب هاي اساسي براي فرد دارد و بايد از آن اجتناب كرد يـا بـه دنبـال اصـلاح آن بـود (فلـت وهويـت، 2006). از ديـدگاه رفتـارگرايي، رفتارهـاي كمـال گـراي منفـي از طريـق محـرك هـايآزاردهنده اي چون انتقاد، تمسخر، سرزنش خود يا خجالت، تقويت منفي مـي شـود . كمـال گرايـانمنفي براي اهداف بالاي غير واقعي تلاش كرده و براي خـود اسـتانداردهاي غيـر واقعـي تعيـينمي كنند. تلاش براي رسيدن به چنين موفقيت غير واقعي، احتمالاً به شكسـت مـي انجامـد و بـهاحساسات منفي همچون دلواپسي، استرس و احساس بي كفايتي و رفتار اجتنابي، منجر مـي شـود(ف دوا و همك اران، 2005). كم ال گراي ي ي ك موض وع برجس ته در رابط ه ب ا اف راد موف قخودكوچك پندار است كه استانداردهاي بالا و اغلـب غيـر واقعـي را بـراي ارزيـابي خـود تعيـينمي كنند. تامسون، ديويس و ديويسـون (1998) فـرق عناصـر كمـال گرايـي ميـان افـراد موفـقخودكوچك پندار و غير خودكوچـك پنـدار را در تمايـل بـه ناديـده گـرفتن بـازخور مثبـت، ايجـاداستانداردهاي بالا براي خودارزيابي و منتقد بودن نسبت به ناتوانايي هايشان براي رسيدن به ايـناستانداردها مشاهده كردند. يكي از عناصر پديدة خودكوچك پنداري افراد موفق، نياز بـه خـاص وبهترين بودن است. اين عامل مي تواند ناشي از تجارب اكتسابي فرد در دوران كودكي باشد كه او يك بهترين1 بوده است، اما در سال هاي بعد از آنجايي كه او نتوانسته است موفقيت هاي خـود را
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1. Top performer
حفظ كند، احساس شكست مي كند. فرد موفق خودكوچك پندار به دليل اين واقعيت كـه ديگـر درميان افراد برجسته در زمينة كاري خود بهترين نيست، احساس نـاراحتي مـي كنـد . عنصـر ديگـرپديده افراد موفق خودكوچك پندار به عقدة ابرزن يا ابرمرد بودن برمي گردد. اين افراد معتقدند كه بايد قادر باشند تا همة كارها را به صورت كامل و راحت انجام دهند؛ هنگامي كه اين اتفـاق روينمي دهد، آنها احساس شكست مي كنند. اين موقعيت امكان ناپذير باعث ايجاد احساس درمانـدگيدر اين افراد مي شود (تيلور، 2009).
افراد موفق خودكوچك پندار انتظار دارند كه در تمام جنبه هاي زندگي، هر كاري را بدون عيب و نقـص انجـام دهنـد (سـاكولكو و الكسـاندر، 2011). بنـابراين اغلـب كسـاني كـه بـه پديـدة خودكوچك پنداري افراد موفق دچار مي شوند، افرادي كمال گرا هسـتند؛ درحاليكـه كمـال گرايـانمتعادل از احساس نالايق بودن رنج نمي برند و از شكست، ترس و واهمه اي ندارند، كمال گرايـانمطلق اهداف غير واقعي و بيش ازحد براي خود تعيين كرده و زماني كه نتوانند به آنها برسند، خود را مقصر مي دانند و اين باور در آنها شكل مي گيرد كه به اندازة كافي لايق و توانـا نيسـتند و بايـدتلاش خود را افزايش دهند و تنها زماني مي توانند عملكرد بهتري داشته باشـند كـه بيشـتر كـاركنند، از اين رو كمالگرايي در افراد موفق خودكوچك پندار منجر به اعتياد بهكار مي شود (كتز دي وريس، 2005).
تضاد كار ـ خانواده
تضاد كارـ خانواده زماني رخ مي دهد كه فعاليت هاي مرتبط با كار و فعاليـت هـاي خـانوادگي بـايكديگر تداخل پيدا كنند. اين تضاد ممكن است به علت فشار شغلي، حمايت نكـردن همكـاران ومديران، استقلال شغلي محدودشده و افزايش تعداد ساعت كاري ايجاد شود (سبك رو، كلهريـان،نامجو و طالقاني، 1390). گرين هوس و بوتل (1985) در مقاله اي اظهار داشتند تضاد بين كـار ـ خانواده (زندگي) هنگامي بروز مي يابد كه زمان اختصاص داده شده به ايفاي يك نقش (كاري يـاخانوادگي) مانع ايفاي كامل و مناسب نقش ديگر شود، يا استرس ناشي از پرداختن به يك نقـشيا رفتارهاي خاصي كه مي طلبد، ايفاي نقش ديگر را مختل كند. آنها اين مفهوم را به اين صورت تعريف كرده اند: تضاد بين كارـ خانواده نوعي تضاد بين نقشي است كـه در آن فشـارهاي نقشـيبرخواسته از حوزة كار و خانواده به نحوي با يكديگر در تضاد هستند. به بيان ديگر، ايفـاي نقـشكاري (يا خانوادگي) به واسطة داشتن نقش خانوادگي (يا كاري) دشوار مي شود.
انگيزة افراد موفق خودكوچك پندار براي كمال گرايي مطلق و اخلاق كاري سرسختانه، نه تنها در زندگي شخصي و كاري خود فرد اختلال ايجاد مي كند، بلكه موجب اختلال و آسيبرساندن به زندگي افرادي مي شود كه بـه طـور مسـتقيم بـا او در ارتبـاط هسـتند (پـاركمن و بيـرد، 2008). كمال گرايي افراد موفـق خودكوچـك پنـدار ، باعـث مـيشـود كـه او تعريـف دقيـق و خاصـي ازاستانداردهاي عملكرد قابل قبول براي همكاران و مديران خود وضع كند و اين موجـب بـر هـمخوردن تعادل كار ـ خانواده آنها مي شود؛ چـرا كـه گـزارش هـا و كارهـاي آنهـا بايـد بـر اسـاساستانداردهاي كمال گرايانه فرد موفق خودكوچك پندار باشد (پاركمن و بيرد، 2008). افـراد موفـقخودكوچك پنداري كه به وجود اين پديده در خود اعتراف مي كنند، ممكن است به همة آن چيزي نرسند كه لايق رسيدنش هستند و از موفقيت هاي خود لذت نبرند. آنها احساس حقيقي درونـي ازشايستگي هايشان ندارند و نقاط قوت و توانايي هايشان را به طور كامل نمـي تواننـد درونـي سـازيكنند، كمبودهايشان را پذيرفته و با لذت كار كنند. اگر احساسات خودكوچك پنداري افـراد موفـقشديد باشد، مبتلايان به آن ممكن است فرصت هاي پيشرفت را رد كنند. اضطراب، خودترديـدي،ترس از شكست و احساس گناه دربارة موفقيت، موجب كـاهش عملكـرد آنهـا در سـطوح بـالاترمي شود. آنها احساس خوشحالي و پاداش دروني را كه معمولاً با كسب موفقيت همـراه اسـت، از دست مي دهند (كلانس و اتُول، 1988). نتايج مطالعه اي نشـان داد كـه بسـياري از زنـان جـوانتيز هوش كه در دانشكده هاي علوم انساني خاورميانه تحصيل مي كردند، پيشنهاد انجـام كارهـايافتخارآميز را رد مي كردند؛ زيرا از اين واهمه داشتند كه ممكن است استادان و دانشجويان نمونـهمتوجه شوند كه آنها افرادي نالايق هستند (كينگ و كولي، 1995).
چارچوب مفهومي پژوهش
چارچوب نظري، يك الگوي مفهومي مبتني بر روابط تئوريك، ميان شماري از عواملي اسـت كـهدر مورد مسائل پژوهش با اهميت تشخيص داده شده اند. اين چارچوب نظري بـا بررسـي سـوابقپژوهشي در قلمرو مسئله، به گونـه اي منطقـي جريـان پيـدا مـي كنـد . بـه منظـور بررسـي نحـوةتأثير گذاري پديدة خودكوچك پنـداري افـراد موفـق بـر تضـاد كارــ خـانواده بـا نقـش ميـانجي
كمال گرايي، چهارچوب مفهومي پژوهش بـا اسـتفاده از ادبيـات و مطالعـات پيشـين و همچنـينمشورت و نظرسنجي از متخصصان و خبرگان مديريت منابع انساني و رفتار سـازماني ، بررسـي و پذيرفته شد.
در شكل 1 مدل مفهومي پژوهش ارائه شده است. همـان طـور كـه در مـدل مفهـومي ديـدهمي شود، اين پژوهش داراي چهار متغير پديدة خودكوچك پنداري افراد موفق، كمال گرايي مثبـت،كمال گرايي منفي و تضاد كارـ خانواده است. با استفاده از اين متغيرها مي توان بـه آزمـون هفـتفرضية مهم در رابطه با آنها پرداخت. اين فرضيه ها عبارتند از:
پديدة خودكوچك پنداري افراد موفق، تأثير منفي و معناداري بر كمال گرايي مثبت دارد.
پديدة خودكوچك پنداري افراد موفق، تأثير مثبت و معناداري بر كمال گرايي منفي دارد.
پديدة خودكوچك پنداري افراد موفق، تأثير مثبت و معناداري بر تضاد كارـ خانواده دارد.
كمال گرايي مثبت، تأثير منفي و معناداري بر تضاد كار ـ خانواده دارد.
كمال گرايي منفي، تأثير مثبت و معناداري بر تضاد كار ـ خانواده دارد.
پديدة خودكوچكپنداري افراد موفق به واسطة كمال گرايي مثبت، بر تضاد كار ـ خانواده تأثيرگذار است.
پديدة خودكوچكپنداري افراد موفق به واسطة كمالگرايي منفي، بر تضاد كار ـ خانواده تأثيرگذار است.

شكل
1
.

مفهومي

مدل
پژوهش

كمال

مثبت

گرايي

خانواده

كارـ

تضاد

پديدة

خودكوچك

افراد

پنداري
موفق

كمال

منفي

گرايي

شكل

1

.

مفهومي



قیمت: تومان


پاسخ دهید